نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

26 ماهگیت مبارک عشقم

1394/6/16 23:27
نویسنده : مامان و بابا
230 بازدید
اشتراک گذاری

ماه من 26ماهگیت مبارک

جیگر مامان زمان همین جوری به سرعت داره می گذره و خدارو شکر روز به روز داری بزرگتر میشی و من و از  تک تک ثانیه هایی که از با تو بودن داره می گذره دلگیرم و دلم برای کارهای شیرینت تنگ میشه البته الان خیلی کوچولویی و هر روز کارها و حرفای جدید تری میزنی و دلبری روی دلبری اما باز به خودم امیدواری میدم و میگم الان خیلی زوده که به این چیزا فک کنی آخه دخملت خیلی کوچولوئه. مامانی فکنم تقصیر تو باشه که من و این جوری دیوونه ی خودت کردی آخه تو با این سن کمت خیلی مهربون و فهمیده هستی حتی برای کوچکترین کاری که وظیفمه مثل عوض کردن پوشک با زبون شیرینه بچگونت ازم تشکر می کنی و اشکم در میاری. اگه بخوام از کارات بگم با چند ساعت نوشتن هم حل نمیشه .

فقط این و بدون که تو بد جوری من و دیوونه ی خودت کردی...

از اونجایی که خیلی به قول خودت عاشق تبلدی و همیشه به من میگی آهنگ تبلد و بزال بعقصم منم روز ماهگردت از صبح که از خواب بیدار شدی بوس بوسیت کردم و بهت ماهگردت و تبریک گفتم از اونجا که تو هم گنجینه ی احساسی با بوسه ها و خندیدنای کودکانت پاسخ بوسه های من و میدادی و بهت می گفتم نیکا جونم می خوام امروز برات ماهگرد بگیرم و کیک درست کنم میای با هم بریم خرید وسایل کیک و بگیریم تازشم بادکنکم می خریما تو هم انقدر ذوق کردی  تا بعداظهر که می خواستیم بریم خرید هی به من یاد آوری میکردی که میریم خرید.

خلاصه شب شدو بابایی از سر کار اومد و سه تایی تو اتاقت یکی از قشنگ ترین صحنه های زندگیمون و ثبت کردیم...

و از همه مهم تر خوشحالیه تو بود که خیلی خیلی خوشحال شدی و کلی رقصیدی خیلی قشنگ و با صدای بلند دست میزدی و دلبری میکردی.

قربونت برم که بچت و محکم بوس بوسیش میکنی

تو خودت عروسکی عشقم

خوب حالا نوبت درست کردنه خامه روی کیکمونه

به این صورت هم میزنیم

حالا مواد کیکمون و تو غذاساز  میریزیم و روشنش میکنیم

حالا منتظر میمونیم تا کیکمون آماده بشه

مامانی بادکنکامو برام باد میکنی بی زحمت

دورت بگردم انقدر عاشق فوت کردنه شمعی که بابایی بیچاره چندین بار برات روشن میکرد و شما هم اصلا قانع نبودی

قربون لبات

ماهگردت مبارک زندگی

ای جون این جوری نگاه نکن

چشات و می خورما

یزله کیک بخولم

مامانی ولی آخر شب موقع خواب حالمون گرفته شد به قدری گریه کردی و به هیچ چیزی هم راضی نمیشدی فکنم به خاطر دندونات بود آخرم بابایی با قصه گولت زد و خوابوندت

اینجا هم با اینکه از چاقو می ترسی اما لج کرده بودی وچاقورو نمیدادی

من وبابایی خیلی دوست داریم

تا مارو داری غم نداشته باش

البته عزیزم هیچ وقت غم نداشته باش

چون خدارو داری...

پسندها (1)

نظرات (0)